تبليغاتX
روح من بیکار است

روح من بیکار است

شاید

|خواهش|

 

شیر مادر ، بوی ادکلن می داد

دست پدر ، بوی عرق

(گفتم بچه ام نمی فهمم)

نان ، بوی نفت می داد

زندگی ، بوی گند

(گفتم جوانم نمی فهمم)

حالا که نشسته ام زیر این درخت پیر

هر چیز بوی هر چیزی می دهد ، بدهد

فقط پارک ، بوی گورستان

و کتاب ، بوی شانه تخم مرغ ندهد !

 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط   | 

 

 

سفره هشت سین

 

 من

سفره ی هفت سین

وسایه ام

 

 

 نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط   | 

                          spring in the prison  
 
بهار در زندان
 
با پوزه ی پوتین
 
می فشارد
 
حلقِ جوانه ای را
 
که از لای موزائیکها
 
آمده بالا
 
 
 
 
عید 1388 رو به همه تبریک میگم
 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط   | 

do'nt try to translate this sentence , because there is no thing in it and when you read it you will laugh ! not problem it's my goal  

 نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:12  توسط   | 

بر سر دو راهی ...


راست؟


چپ؟


یا


بازگشت؟


بعد از چند لحظه تامل


در همان جا می خوابم.


دیزگاه



 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:50  توسط   | 

نگاهم کردی
چشمک زدی
(درست دروسط میدان - ساعت یازده صبح)


نگاهم کردی
چیزی گفتی و گذشتی
(درست در وسط میدان ساعت پنج بعداز ظهر)


آمدی خیره شدی
کاغذی گذاشتی زیر پایم
(چندین بار)


آخر تو نمی دانی 
که یک مجسمه فقط نگاه می کند
اما هیچ وقت عاشق نمی شود  .

دیزگاه

 نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط   | 

Clicky Web Analytics